![]() |
![]() |
|
| من شاعرانه های خودم را گریستم |
|
چمدان را نبسته خواهم رفت، ابری و غم گرفته گریانم جاده ای مه گرفته در پیش است ، روی این جاده ها غزل خوانم نفس جاده گاه می گیرد ، قدمی خسته روی سر دارد پرو بالم شکسته و تنها ، نگران رو به خط پایانم می رسد شانه های خیسم را ، دستی از التماس می گیرد مثل آغوش باز دریایی ،که مرا می برد پریشانم و صدا می زند که برگردم ، دو دلم من نمی شود اما می روم، گفتنش کمی سخت است ، می روم!می روم! نمی مانم؟! کاش می شد دوباره برگردم ، سمت رویای کودکی هایم سبد قصه ، مادر و بابا ، من و هم بازی دبستانم با الفبای کودکی مادر ، با تو هرشب چه عالمی دارم غربت و ناله های دلتنگی ، من و چشم ستاره بارانم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 15:22 توسط آرزو شیرین زبان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تمام لحظه ها آن چیزی نیست که در نوشته و شعر خلاصه شود فقط _ آنی _ است که شاید باری را از روی شانه های آن دم سبک نماید . و فقط می توانم بگویم در این بیت شاعری دیگر خلاصه می شوم .
شاعر نبودم چشم هایت شاعرم کرد . |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|