![]() |
![]() |
|
| من شاعرانه های خودم را گریستم |
|
سلامی به وسعت گرمای غزل
غزلی دیگر
اما زمان سرد بی مرگیست ، طوفانی آتش پیشه در راه است
یا سیب از دست تو می افتد یا شاخه های عشق کوتاه است
ما را دخیل مرگ می گیرند از آسمان آبی وارون
بر روی این نا ممتد خسته دستاسی از خلخال اشباح است
شاید که در دستان ما چیزی با نام یک تقدیر می چرخد
وقتی خروسان خسته می خوانند وقتی که شب لبریز روباه است
آهسته با ما می چکد چشمی تا نبض دستت را بگیرد باز
این چشم مشکی سخت بارانی است این چشم با هر لحظه همراه است
وقتی بخواهد دست پاییزی این زرد برگ چشم هایت را
خواهی نخواهی می روی شاعر اینجا هزاران دست کوتاه است
منتظر نظرات ارزنده دوستان هستم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 2:25 توسط آرزو شیرین زبان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تمام لحظه ها آن چیزی نیست که در نوشته و شعر خلاصه شود فقط _ آنی _ است که شاید باری را از روی شانه های آن دم سبک نماید . و فقط می توانم بگویم در این بیت شاعری دیگر خلاصه می شوم .
شاعر نبودم چشم هایت شاعرم کرد . |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|