![]() |
![]() |
|
| من شاعرانه های خودم را گریستم |
|
سلامی به تمامی دوستان عزیزم
نمی دانم چرا بلاگفا یاری نمی کرد که نه پاسخگوی دوستان عزیز باشم و نه پستم را جدید کنم . اگر چه شعر و شاعری در من کمرنگ شده و بیشتر خواننده ی شعر دوستان عزیز هستم و از شعرهای زیبایشان لذت می برم . و
با کاری دیگر اگر چه می خواهم شعر نو بگویم ولی نمی توانم چون کمتر کار می کنم و می شود گفت به ندرت و کاش دوستان به جای خوب بود و سر بزن و ... نظر بدهند تا شاید بتوانم کمی خودم را در این زمینه پیدا کنم .
سیراب نمی شود چشمه ای که مشک را سیراب نکرد . هنوز هم صدای گام های خسته ی اسبی می آِید که از قطره چکان مشک سوراخ شده ، پشتش می لرزد و دهان خشکیده اش نه سوار را می بیند و نه رود خیس پشتش را . می سوزد آن اسبی که همانندانش بر روی صاحبش میدان مسابقه را مسابقه می گذارند و او می بیند لگام خسته ای را که نمی خواهد ببیند .
با سپاس
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:30 توسط آرزو شیرین زبان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تمام لحظه ها آن چیزی نیست که در نوشته و شعر خلاصه شود فقط _ آنی _ است که شاید باری را از روی شانه های آن دم سبک نماید . و فقط می توانم بگویم در این بیت شاعری دیگر خلاصه می شوم .
شاعر نبودم چشم هایت شاعرم کرد . |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|