![]() |
![]() |
|
| من شاعرانه های خودم را گریستم |
|
سلامی دوباره
عشق سیب در نگاه گیلاسی که با برق لبی زیبا می درخشید گم شد . و سیب ماند و چشمی گاه قرمز ، گاه زرد و گاه حسرتی که به دنبال لبخندهای تصنعی گیلاس ،لبخند می زد .
و باز هم غزلی نه چندان جدید
تنها میان چشم های تو یک اتصال آسمانی بود
می آمدی آرام و ترد و ترش٬ حتّی نگاه تو کمانی بود
من بودم و یک عالمه احساس ،در لابه لای دفتر شعرم
اما زبانم قاصر و قلبم ،دنیایی از حرف جوانی بود
بی معرفت هرگز نفهمیدی ،این سربه زیر محو احساسات
در لابه لای اشک های خود، محتاج یک پادرمیانی بود
در کورسوی طاقت دنیا ،بین زبان ها فرق بسیار است
شایدکه در تقدیر خاموشم حرف مرا باید نخوانی بود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:22 توسط آرزو شیرین زبان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تمام لحظه ها آن چیزی نیست که در نوشته و شعر خلاصه شود فقط _ آنی _ است که شاید باری را از روی شانه های آن دم سبک نماید . و فقط می توانم بگویم در این بیت شاعری دیگر خلاصه می شوم .
شاعر نبودم چشم هایت شاعرم کرد . |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|