![]() |
![]() |
|
| من شاعرانه های خودم را گریستم |
|
با سلام به دوستان عزیزی که همیشه شرمنده شان می شوم . این بار هم با پستی دیگر تکرار می شوم و شاید تا حدود سه ماه نتوانم به دوستان گرامیم سری بزنم .
" برای اویی که خواهد آمد "
مانند شب آرامی و از دور ناپیدا می آیی از سمت غروب آبی دریا در سردی این فصل بهت آلود می گیرد دستان گرمت شانه های خسته ی ما را می آیی و بوی غزل در کوچه می پیچد بوی بهار و نسترن بوی اقاقی ها در هر طرف دستان باران می نشیند تا گل چین کند گل های سرخ و ارغوانی را فانوس چشمانت به رنگ ماه می تابد شب با سکوتی سبز شاعر می شود اما در پیچ و تاب شاخه ها یک ریز می رقصد تا بشکند بال کلاغ و گل کند فردا بوی کسی در باد های دور پیچیده است این زخم ها آیا اجابت می شود ؟ ... آیا ؟
" برای اویی که هرگز نخواهد آمد "
یک تشت ٬ یک ماله ٬ هرای تلخ بنایی شهر و بیابان ٬ لقمه نانی ٬ چای سرپایی یک مرد ٬ دستان ترک خورده ٬ پر از آتش بن بست بیماری ٬ مرارت ها - چه دنیایی- ؟! دنیای تاریک و نفس های پر از تردید دستان گچ بسته ٬ غروب تلخ تنهایی صبحی ملال انگیز و چشمانی خیال آلود اشکی پریشان ٬ ماله و لبخند رویایی هی رفتن و برگشتن و چیزی که جا مانده آغوش سرد و حالت آخر و ... امایی ؟! برف و زمستان ٬ انتظاری یخ زده در مه یک رد پای رفته و دیگر ... نمی آیی ؟! زنگ و صدای شش که در ساعت ورق می خورد درد و تحمل ٬ عاشقی یا ناشکیبایی حالا سکوت داربست و هق هقی خالی چشمان پر تردید - شاید باز می آیی - ؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 0:8 توسط آرزو شیرین زبان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تمام لحظه ها آن چیزی نیست که در نوشته و شعر خلاصه شود فقط _ آنی _ است که شاید باری را از روی شانه های آن دم سبک نماید . و فقط می توانم بگویم در این بیت شاعری دیگر خلاصه می شوم .
شاعر نبودم چشم هایت شاعرم کرد . |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|