![]() |
![]() |
|
| من شاعرانه های خودم را گریستم |
|
سلامی به وسعت گرمای غزل
غزلی دیگر
اما زمان سرد بی مرگیست ، طوفانی آتش پیشه در راه است
یا سیب از دست تو می افتد یا شاخه های عشق کوتاه است
ما را دخیل مرگ می گیرند از آسمان آبی وارون
بر روی این نا ممتد خسته دستاسی از خلخال اشباح است
شاید که در دستان ما چیزی با نام یک تقدیر می چرخد
وقتی خروسان خسته می خوانند وقتی که شب لبریز روباه است
آهسته با ما می چکد چشمی تا نبض دستت را بگیرد باز
این چشم مشکی سخت بارانی است این چشم با هر لحظه همراه است
وقتی بخواهد دست پاییزی این زرد برگ چشم هایت را
خواهی نخواهی می روی شاعر اینجا هزاران دست کوتاه است
منتظر نظرات ارزنده دوستان هستم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 2:25 توسط آرزو شیرین زبان |
|
|
پس از چندین فراموشی و خاموشی بالاخره دوست شاعربجنوردی
آقای اباصلت رضوانی مجموعه اشعارشان را تحت عنوان
« پرنده لای کاغذ زیتون » به چاپ رساندند .
این مجموعه توسط انتشارات سخن گستر در 96 صفحه با قیمت
هزار تومان به چاپ رسیده است .
طرح جلد این کتاب توسط جناب آقای عادل قزوینی هنرمند
خوش ذوق بجنوردی طراحی گردیده است .
این مجموعه شامل چهل غزل ، یک مثنوی و یک کار آزاد
است که شامل گزیده اشعار شاعر از سال 1371 تا 1385
می باشد .
واما آدرس این دوست عزیز:
http://abasaltrezvani.blogfa.com/
غزلی از این مجموعه را با هم می خوانیم :
مسیرهای موازی ، مرور میدان ها
مرور دم به دم کوچه ها ، خیابان ها
دوباره شوق همان جستجوی بی مقصد
دوباره تجربه ممتد اتوبان ها
دوباره ریختن رودخانه های جنون
در آبی رگهایم ، دوباره عصیان ها
درخت ها – وزش گام های ناممکن
پرنده تر شدن رد پای انسان ها
چه قدر بال زدم ، لا به لای این دفتر
میان قافیه ی قـفـل ها و زندان ها؟!
چه قدر اوج گرفتم ، پریدم از پاییز
در آسمان حقیر حیاط و ایوان ها ؟!
چه قدرمنتظرم ، تا بریزدم در خویش
به هم رسیدن دیوانه وار باران ها
کجای این شب تاریک رفته چشمانت
به خواب روشن انگورها و مرجان ها؟!
که عاشقانه ترا خوانده اند ، انسان ها
که جاودانه ترا مانده اند ، ایمان ها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 20:55 توسط آرزو شیرین زبان |
|
|
سلام و سلام و سلام
« تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم
اما آن نگفتیم که به کار آید . »
قرار است از این به بعد ما هم لحظاتی با شما باشیم لحظاتی از بودن و سرودن .
این سلام و این غزل را داشته باشید تا بعد .
آمد تمام دارو ندار مرا ربود
از من گرفت آنچه برایم قشنگ بود
آغاز انتشار غزل بود در تنم
اما تمام آنچه که می خواستم نبود
پلکی شکست در گذر شعر خسته ام
در ازدحام اشک و شک این هاله کبود
مثل درخت در گذر گله های با د
مثل بهار در نفس بی قرار رود
تقدیر بودو وسوسه باد و جبرئیل
لختی درنگ کردو منم را زمن ربود
مثل غروب خنده زدو عاشقانه ریخت
حسی که با تمام خودش شعر می سرود
این حرف ها توهم یک روح خسته است
از شاعری که گم شده در هاله های دود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 23:37 توسط آرزو شیرین زبان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تمام لحظه ها آن چیزی نیست که در نوشته و شعر خلاصه شود فقط _ آنی _ است که شاید باری را از روی شانه های آن دم سبک نماید . و فقط می توانم بگویم در این بیت شاعری دیگر خلاصه می شوم .
شاعر نبودم چشم هایت شاعرم کرد . |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|