تبليغاتX
آرزو شیرین زبان
من شاعرانه های خودم را گریستم
 

سلامی دوباره و باز هم یک غزل قدیمی

 

از متن گنگ لحظه های خیس و بارانی

دارد به سمتت می وزد یک چله حیرانی

دارد به سمتت می وزد این بغض تا خورده

این ابری دم کرده ی لبریز ویرانی

سجاده های منتشر در خلسه های خاک

این رازهای سر به مهری را که می دانی

می آید از شرجی ترین پلک ها آقا

شاید ملیح خنده هایت را ببارانی

شاید شبی در بهت گنگ قاب های خشک

پروانه ها را در صف گل ها برقصانی

تو می توانی ، می توانی ، می توانی تو

هفت آسمان را در شب چشمت بچرخانی

ای منتشر در دست هایت نبض فروردین

مائیم و این شهریور تلخ گرانجانی

هفت آسمان محمل نشین لیلی چشمت

مجنون تر از هر بید مجنون پریشانی

ارزانی ات باد این نگاه منتشر در مه

ارزانی ات باد این غزل های سلیمانی

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:53  توسط آرزو شیرین زبان   | 

 

با سلام خدمت همه ي عزيزان اگر چه کم کارم ،فقط تنوعي،  بعد از حدود يک

 سال خواستم دوباره گام به اين عالم بگزارم .و دوباره يک شعر قديمي ، خيلي قديمي که سال

۷۸ گفتم را در اين پست بگزارم  شايد براي نقد واقعي ، نه خوب بود و . . .   .

 

 

هميشه سبز پوش

 

بمان کنار خاطرم ، هميشه سبز پوش من

شکسته پر کبوترم، هميشه سبز پوش من

پس از تو بيت بيت من، مرور دردواره هاست

سري بزن به دفترم ،هميشه سبز پوش من

چه غربتي نشسته روي پلک هاي پنچره

نگاه کن برادرم ، هميشه سبز پوش من

تو رفته اي و بي کسي ، مرا مچاله مي کند

چه آمده است بر سرم ، هميشه سبز پوش من

شبيه آهوان خسته در هجوم زخم ها

شکسته بال و بي حرم ، هميشه سبز پوش من

نمي رسد نمي رسد نمي رسد به آسمان

نواي ناله ي ترم ، هميشه سبز پوش من

نماز عشق اين غرور سرخ را اقامه کن

بخوان عزيز بي سرم هميشه سبز پوش من

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:22  توسط آرزو شیرین زبان   | 

 

و باز هم غزلی نه چندان جدید

 

                                                      

تنها میان چشم های تو یک اتصال آسمانی بود

 

می آمدی آرام و ترد و ترش٬ حتّی نگاه تو کمانی بود

 

من بودم و یک عالمه احساس ،در لابه لای دفتر شعرم

 

اما زبانم قاصر و قلبم ،دنیایی از حرف جوانی بود

 

بی معرفت هرگز نفهمیدی ،این سربه زیر محو احساسات

 

در لابه لای اشک های خود، محتاج یک پادرمیانی بود

 

در  کورسوی طاقت دنیا ،بین زبان ها فرق بسیار است

 

شایدکه در تقدیر خاموشم حرف مرا باید نخوانی بود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط آرزو شیرین زبان   | 

 

با سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عزیز

 

سال نو را خدمت همه ی دوستان عزیز تبریک عرض می کنم و امیدوارم  که

 

سال خوب و خوشی را همراه با خاطرات خوب آغاز کرده و به پایان برسانید

 

و همیشه موفق و سربلند و سرافراز باشید .

 

با عرض شرمندگی خدمت دوستان عزیز من خیلی دلم می خواهد از وبلاگ

 

دوستان استفاده کنم و حداقل سری به دوستانی بزنم که همیشه از نظرات

 

زیبایشان بهره مند می شوم ولی متاسفانه در کراچی به دلیل استقبال کم

 

از سایت بلاگفا ، این سایت باز نمی شود و من فقط می توانم به مدیریت

 

وبلاگ سر بزنم ولی نمی توانم به وبلاگ دوستانی که وبلاگ بلاگفا دارند

 

سر بزنم چون در این جا اغلب اوقات این سایت باز نمی شود ولی با سایت

 

های دیگر مشکل ندارند اما انگار بلوگفا در ایران مشکلی ندارد به هرحال

 

و انشاالله تا چند ماه دیگر می توانم از شرمندگی دوستان در آیم .

 

و برای حسن ختام

 

آواز خوش هزار تقدیم تو باد

 

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد

 

گویند که لحظه ای  است روییدن عشق

 

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:27  توسط آرزو شیرین زبان   | 

 

سلامی به تمامی دوستان عزیزم

 

 

نمی دانم چرا بلاگفا یاری نمی کرد که نه پاسخگوی دوستان عزیز باشم و نه پستم را جدید کنم . اگر چه شعر و شاعری در من کمرنگ شده و بیشتر خواننده ی شعر دوستان عزیز هستم و از شعرهای زیبایشان لذت می برم .

و

 

با کاری دیگر اگر چه می خواهم شعر نو بگویم ولی نمی توانم چون کمتر کار می کنم و می شود گفت به ندرت و کاش دوستان به جای خوب بود و سر بزن و ... نظر بدهند تا شاید بتوانم کمی خودم را در این زمینه پیدا کنم .

 

 

 

سیراب نمی شود چشمه ای که

     مشک را سیراب نکرد .

هنوز هم صدای گام های خسته ی اسبی می آِید

                                که

          از قطره چکان مشک سوراخ شده ،

پشتش می لرزد

و

دهان خشکیده اش

نه سوار را می بیند و نه

                               رود خیس پشتش را  .

می سوزد آن اسبی

که

همانندانش

بر روی صاحبش

میدان مسابقه را

مسابقه می گذارند

و او می بیند

لگام خسته ای  را که

نمی خواهد ببیند .

 

 

با سپاس

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:30  توسط آرزو شیرین زبان   | 

 

با سلام به دوستان عزیزی که همیشه شرمنده شان می شوم .

این بار هم با پستی دیگر تکرار می شوم و شاید تا حدود سه ماه نتوانم به دوستان گرامیم سری بزنم .    

 

 

                             

 " برای اویی که خواهد آمد          

 

مانند شب آرامی و از دور ناپیدا

می آیی از سمت غروب آبی دریا

در سردی این فصل بهت آلود می گیرد

دستان گرمت شانه های خسته ی ما را

می آیی و بوی غزل در کوچه می پیچد

بوی بهار و نسترن بوی اقاقی ها

در هر طرف دستان باران می نشیند تا

گل چین کند گل های سرخ و ارغوانی را

فانوس چشمانت به رنگ ماه می تابد

شب با سکوتی سبز شاعر می شود اما

در پیچ و تاب شاخه ها یک ریز می رقصد

تا بشکند بال کلاغ و گل کند فردا

بوی کسی در باد های دور پیچیده است  

این زخم ها آیا اجابت می شود ؟ ... آیا ؟

 

                              

 " برای اویی که هرگز نخواهد آمد  "

 

یک تشت ٬ یک ماله ٬ هرای تلخ بنایی

شهر و بیابان ٬ لقمه نانی ٬ چای سرپایی

یک مرد ٬ دستان ترک خورده ٬ پر از آتش

بن بست بیماری ٬ مرارت ها - چه دنیایی- ؟!

دنیای تاریک و نفس های پر از تردید

دستان گچ بسته ٬ غروب تلخ تنهایی

صبحی ملال انگیز و چشمانی خیال آلود

اشکی پریشان ٬ ماله و لبخند رویایی

هی رفتن و برگشتن و چیزی که جا مانده

آغوش سرد و حالت آخر و ... امایی ؟!

برف و زمستان ٬ انتظاری یخ زده در مه

یک رد پای رفته و دیگر ... نمی آیی ؟!

زنگ و صدای شش که در ساعت ورق می خورد

درد و تحمل ٬ عاشقی یا ناشکیبایی

حالا سکوت داربست و هق هقی خالی

چشمان پر تردید - شاید باز می آیی - ؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 0:8  توسط آرزو شیرین زبان   | 

 

سلامی پس از چندی

 

تازه که وبلاگ درست کرده بودم شعرهای اولم کمتر مورد توجه دوستان قرار گرفت و از نقد این دوستان گرامی بی بهره ماندم برای همین اولین شعر وبلاگ را دوباره در این پست جدید می زنم  تا از نقد" البته اگر برای نقد بیایند نه برای نظر" استفاده کنم .

 

آمد تمام دارو ندار مرا ربود

 

 

از من گرفت آنچه برایم قشنگ بود

 

 

آغاز انتشار غزل بود در تنم

 

 

اما تمام آنچه که می خواستم نبود

 

 

پلکی شکست در گذر شعر خسته ام

 

 

در ازدحام اشک و شک این هاله کبود

 

 

مثل درخت در گذر گله های با د

 

 

مثل بهار در نفس بی قرار رود

 

 

تقدیر بودو وسوسه باد و جبرئیل

 

 

لختی درنگ کردو منم را زمن ربود

 

 

مثل غروب خنده زدو عاشقانه ریخت

 

 

حسی که با تمام خودش شعر می سرود

 

 

این حرف ها توهم یک روح خسته است

 

 

از شاعری که گم شده در هاله های دود

 

 

 

اینم وبلاگ غزل کوچولو لطفا کلیک کنید :

 

 

http://ghazal79.blogsky.com

 

 

منتظر نظرات زیبایتان هستم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:25  توسط آرزو شیرین زبان   | 

                                                     

                           

چمدان را نبسته خواهم رفت، ابری و غم گرفته گریانم

جاده ای مه گرفته در پیش است ، روی این جاده ها غزل خوانم

نفس جاده گاه می گیرد ، قدمی خسته روی سر دارد

پرو بالم شکسته و تنها ، نگران رو به خط پایانم

می رسد شانه های خیسم را ، دستی از التماس می گیرد

مثل آغوش باز دریایی ،که مرا می برد پریشانم

و صدا می زند که برگردم ، دو دلم من نمی شود اما

می روم، گفتنش کمی سخت است ، می روم!می روم! نمی مانم؟!

کاش می شد دوباره برگردم ، سمت رویای کودکی هایم

سبد قصه ، مادر و بابا ، من و هم بازی دبستانم

با الفبای کودکی مادر ، با تو هرشب چه عالمی دارم

غربت و ناله های دلتنگی ، من و چشم ستاره بارانم            

                                                             

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 15:22  توسط آرزو شیرین زبان   | 

                                    

"هنوز هم ثانیه ها تو را بر زبان جاری می کنند و فرات از گریه ات

خشک نخواهد شد ."

 

غزل اول

 

خواب دیدم سرت را شکستند

 

دست و بال و پرت را شکستند

 

در تب دشنه و تیغ و شمشیر

 

نازنین خاطرت را شکستند

 

نعش خورشید بود و تب دشت

 

پلک ها ی ترت را شکستند

 

باد در خیمه ها شعله می ریخت

 

شعله ها خواهرت را شکستند

 

بغض ها در گلوی تو تا خورد

 

ناله آخرت را شکستند

 

آب مهریه مادرت بود

 

حرمت مادرت را شکستند

 

کودک تشنه ات تیر نوشید

 

آخرین یاورت را شکستند

 

دست تقدیر بود و سیاهی ؟

 

خواب دیدم پرت را شکستند

 

غزل دوم

 

زانو بزن بردار ، خون این جا غنیمت است

 

مردی نمانده خونشان تنها غنیمت است

 

این دشت یا سر دارد و یا تن به غیر این

 

سر نیزه های مانده بر تن ها غنیمت است

 

بردار این دست جدا از تن برای توست

 

بردار هر چیزی از این صحرا  غنیمت است

 

بگذار این تنها نشان را هم برایشان

 

پیراهن عنابی بابا غنیمت است

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 22:40  توسط آرزو شیرین زبان   | 

           

           "سلام به تمامی دوستانم "

 

عذرخواهم از تمامی دوستانی که دیر به ایشان سر زدم .

چند وقتی است که بودن در غربت پاکستان حس و حال شعر را اگر چه

آنقدر هم نداشتم از من ربوده است .در شرجی ممتد و دلگیر این جا

همه چیز می جوشد الا حس شاعری . 

 

می خواهم چهار پاره ای را تقدیم کنم به روح آسمانی :

                            پدرم

 

اگر چه غزل ، در حال و هوای آنی پارسال سروده شده است؛

 اما بهتر دیدم حال ، که دارم به اولین سالگرداو که، همیشه دوستش

داشته و دارم نزدیک می شوم این چهار پاره را اگر چه  ضعیف است

تقدیمش نمایم .

      

{ پدرم  ! هرگز لحظه ای را که در بستر قاب چوبی در اوج سرمای

زمستان در خانه جاری گشتی ، فراموش نخواهم کرد . }

  غروب              

 

 دارد می آید ساکت و سنگین

مردی که روی تخت خوابیده

 در قاب یک پیراهن برفی

 در رختخوابی گرم پیچیده

 

 هر روز با پای خودش می رفت

 امروز بر تخت سلیمانی است

 قالیچه و لبریز استقبال

 این خانه آری جای مهمانیست

 

 آمد به روی دست ها آرام

 بر صحن فرش خانه جاری شد

 یک لحظه هر چه غصه و غم بود

 در سینه ها یک زخم کاری شد

 

 در ازدحام این همه فریاد

 خوابیده و آرام و خاموش است

 مانند سیر و سرکه می جوشد

 دل پرسه هایی که سیه پوش است  

 

 حالا تمام ابرها نا گاه

 از قاب پیراهن جدا گشتند

 بارانی از تردید و خون جاریست

 اینها همه در آن رها گشتند

 

 آن صورت زیبا و شفافش

 یخ کرده شاید چون زمستان است

 اما، چرا چشمان او بسته است

 زیرا هوا لبریز باران است!؟

 

 می بوسمت این آخرین بار است

 لبخند گرمت را نثارم کن

 دستی بکش بر روی موهایم

 یک بار دیگر شرمسارم کن

 

                                                     

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 15:4  توسط آرزو شیرین زبان   | 

 

 

 

سلام

 

 

 

امشب به یادت باز افتادم غریبه

 

گل کرده یادت باز در یادم غریبه

 

می گریمت در پشت این دیوار مسدود

 

کی می رسد پیش تو فریادم غریبه

 

ویران شدم سهم من از بودن همین است

 

ویرانه ام، ویرانه بنیادم غریبه

 

ای کاش هرگز عشق در من گل نمی کرد

 

ای کاش هرگزدل نمی دادم غریبه

 

برگرد پیش خاطرات خسته من

 

من مال تو با هر چه ابعادم غریبه

 

از شوق می مردم اگر حتی خداوند

 

تنها ترا یک لحظه می دادم غریبه

 

 

 

 

 

   و

 

 

برای تولد هفت سالگی غزلم

 

 

                                                      

 

        امروز

 

     

    چشم های من

 

       

      گریه آبستن بهاری می شود

 

                        

                             که

 

                 

             در بیست و یکم شهریور

 

                        

                 شکوفه داد

 

                          

                 هفت شمع زیبا

 

                                     

                     تابستان تو را

 

                                         

                        فو....... ت

 

                                          

                            خواهد کرد

 

                                            

                                  تا

 

                                    

                     اولین پاییز دبستانت را

 

                                          

                             جشن بگیریم .

 

 

                                        

 

 

همیشه سبز باشی  *

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 15:49  توسط آرزو شیرین زبان   | 

 

 

سلامی به وسعت گرمای غزل

 

 

 

  غزلی دیگر

  

 

 

اما زمان سرد بی مرگیست ، طوفانی آتش پیشه در راه است

 

 

یا سیب از دست تو می افتد یا شاخه های عشق کوتاه است

 

 

ما را دخیل مرگ می گیرند از آسمان آبی وارون

 

 

بر روی این نا ممتد  خسته دستاسی از خلخال اشباح است

 

 

شاید که در دستان ما چیزی با نام یک تقدیر می چرخد

 

 

وقتی خروسان خسته می خوانند وقتی که شب لبریز روباه است

 

 

آهسته با ما می چکد چشمی تا نبض دستت را بگیرد باز

 

 

این چشم مشکی سخت بارانی است این چشم با هر لحظه همراه است

 

 

وقتی بخواهد دست پاییزی این زرد برگ چشم هایت را

 

 

خواهی نخواهی می روی شاعر اینجا هزاران دست کوتاه است

 

 

 

 

 

منتظر نظرات ارزنده دوستان هستم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 2:25  توسط آرزو شیرین زبان   | 

 

  

 و اما یک خبر ادبی 

 

 

پس از چندین فراموشی و خاموشی بالاخره دوست شاعربجنوردی

 

آقای اباصلت رضوانی مجموعه اشعارشان را تحت عنوان

 

« پرنده لای کاغذ زیتون  »  به چاپ رساندند .

 

این مجموعه توسط انتشارات سخن گستر در 96 صفحه با قیمت

 

هزار تومان به چاپ رسیده است .

 

طرح جلد این کتاب توسط جناب آقای عادل قزوینی هنرمند

 

خوش ذوق بجنوردی طراحی گردیده است .

 

این مجموعه شامل چهل غزل ، یک مثنوی و یک کار آزاد

 

است که شامل گزیده اشعار شاعر از سال 1371 تا 1385

 

می باشد .

 

 واما آدرس این دوست عزیز:

 

 http://abasaltrezvani.blogfa.com/

 

غزلی از این مجموعه را با هم می خوانیم  :

 

 

 

مسیرهای موازی ،  مرور میدان ها

 

مرور دم به دم کوچه ها ، خیابان ها

 

دوباره شوق همان جستجوی بی مقصد

 

دوباره تجربه ممتد اتوبان ها

 

دوباره ریختن رودخانه های جنون

 

در آبی رگهایم ، دوباره عصیان ها

 

درخت ها – وزش گام های ناممکن

 

پرنده تر شدن رد پای انسان ها

 

چه قدر بال زدم ، لا به لای این دفتر

 

میان قافیه ی قـفـل ها و زندان ها؟!

 

چه قدر اوج گرفتم ، پریدم از پاییز

 

در آسمان حقیر حیاط و ایوان ها ؟!

 

چه قدرمنتظرم ، تا بریزدم در خویش

 

به هم رسیدن دیوانه وار باران ها

 

کجای این شب تاریک رفته چشمانت

 

به خواب روشن انگورها و مرجان ها؟!

 

که عاشقانه ترا خوانده اند ، انسان ها

 

که جاودانه ترا مانده اند ، ایمان ها

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 20:55  توسط آرزو شیرین زبان   | 

 

 

سلام و سلام و سلام

 

 

 

« تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم

 

اما آن نگفتیم که به کار آید . »

 

 

قرار است از این به بعد ما هم لحظاتی با شما باشیم لحظاتی از بودن و سرودن .

 

این سلام و این غزل را داشته باشید تا بعد .

 

 

 

آمد تمام دارو ندار مرا ربود

 

 

از من گرفت آنچه برایم قشنگ بود

 

 

آغاز انتشار غزل بود در تنم

 

 

اما تمام آنچه که می خواستم نبود

 

 

پلکی شکست در گذر شعر خسته ام

 

 

در ازدحام اشک و شک این هاله کبود

 

 

مثل درخت در گذر گله های با د

 

 

مثل بهار در نفس بی قرار رود

 

 

تقدیر بودو وسوسه باد و جبرئیل

 

 

لختی درنگ کردو منم را زمن ربود

 

 

مثل غروب خنده زدو عاشقانه ریخت

 

 

حسی که با تمام خودش شعر می سرود

 

 

این حرف ها توهم یک روح خسته است

 

 

از شاعری که گم شده در هاله های دود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 23:37  توسط آرزو شیرین زبان   | 

 
< قالب و كدهاي جاوا < قالب و كدهاي جاوا >