X
تبلیغات
من شاعرانه های خودم را گریستم

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392
م : ن : آرزو شیرین زبان

افسون

مدتی است گم شده ام  در لابه لای انگشت های زمان

جنگلی سبز ، سیاه ، آبی

انبوهی پی در پی

حسی شبیه برف های سرگردان

می سوزاند استخوان را

سپید یا سیاه

دریایی به وسعت فکر

به اعماق خیال

نوشتن هم بی خیال ما شده

و گم شده ام بی شعر

هیجان های قدیمی هم پا به سن گذاشته

مثل من

مثل زمان

روحی خسته افسون می کند تمامم را

مثل شهر مرده ای که

آدم های قرمز رنگ را می رقصاند .







پنجشنبه هفدهم مرداد 1392
م : ن : آرزو شیرین زبان

مثل عروسک

 

مثل عروسک از پشت بادبادک های رنگی خیره می شوی

وشیطنت می کنی در کاغذهای رنگی دلم

ماهی هستی کنار من

یک سبد گل یاسمن در طبیعت رنگارنگ خانه




پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392
م : ن : آرزو شیرین زبان

هوا

گاهی از پنجره سرک می کشد

حشره ای که ترس از مردن دارد

کسی نیست  ...

به وجد می آورد او را بوی خوشایندی که در هوا گیر کرده

تنها نه

  با تمام دوستانش  هوا را می آشامد

اما برای هوا جایی وجود ندارد

وقتی عطر حشره کشی

زندگی را شیرین کرده.

 

 

 




شنبه بیست و چهارم فروردین 1392
م : ن : آرزو شیرین زبان

و دوباره بهار

سلامی دوباره

لحظات می آیند و می روند سال ها پشت سر هم تکرار می شوند

و ما روز به روز بزرگتر و پیرتر .

خوشحال می شویم که بهار می شود هفت سین می چینیم

غافل از اینکه به کاروان مرگ نزدیک تر می شویم. حس هایمان بازتر و

شسته رفته تر .

دیگر مثل دیروز فکرنمی کنیم گرچه امروزمان مثل دیروز است .

گاهی در کودکی سیر می کنیم گاهی در جوانی .

 آنقدر مشغول کار و خانواده هستیم که خودمان را فراموش می کنیم

حتی وقت نمی کنیم به دلمشغوله هایمان- دفتر شعر - سری بزنیم .

فقط آینه ها تکانمان می دهند اگر نه ما حتی فراموش می کنیم که

سال هابزرگتر و پیرترمان کرده اند .

هر روز منتظریم که تعطیلات بیاید تعطیلات و تعطیلات .

آخر یک روز به مرخصی دائمی می رسیم  که شاید گاهی کسی پیدا شود

و با شاخه ای گل . تازه اگر فرصت کرد آخر هفته ها به ما سر بزند .

روزها می روند و می روند و ما باز منتظر بهار زودرس هستیم .

بهار همگی مبارک.

 

 

 




پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391
م : ن : آرزو شیرین زبان

واهمه

 

درصف عبور قطار

داد می زنی و ترن ها ریل ها را می دوند

پرسه می زنی در عبور آغوش کسی که شبی هم تو را در رویا نمی بیند

و نماز می خوانی بی وضو تا شاید انگشتی به نشان ریا ، تو را نشانه نرود

پوستین پاره می کنی و حنجره می سوزانی برای زخم هایی که ترک ندارند

و

گریه می کنی صدای کسی را که صدایت را نمی شنود.

 

همهمه ای ذهنت را به هم می ریزد

و تو می شوی ملوان کشتی ای که در عمق دریا ها هم به فکر جنازه ای نیستند

سرگردانی ! مثل باد مثل طوفانی ویرانگر

اما

کسی نمی پرسد که درد تو چند است .

 

 




دوشنبه شانزدهم مرداد 1391
م : ن : آرزو شیرین زبان

فاصله

 

باز هم کاری قدیمی یکی از غزل های سال ۸۲

 

سلام خلوت شب های من ! گرفتارم

شبیه شعرم و از اتفاق سرشارم

 

تمام درد جهان در سکوت من جاری است

نشد بیایی و خود را به باد بسپارم

 

اگر چه بین من و تو، حصار فاصله هاست

هنوز منتظر ناگهان دیدارم

 

تو پله پله رسیدی به سمت ماه و هنوز

منم که سایه ی کوتاه پشت دیوارم

 

دوباره بوی تو در واژه های من جاری است

من از سرودن تو دست بر نمی دارم

■ ■

تو را زلال تر از بهت آب و آئینه

به بی نهایتی عشق ، دوستت دارم

 

 




جمعه شانزدهم تیر 1391
م : ن : آرزو شیرین زبان

الفبای هفت سین

 

جدیدتر از آب ها

و

 جدیدتر از رویای پروانه ها

خواهدرسید .

صدای بال زدن رودخانه در من صدا می شود

همه جا همهمه ی ظهور می آید

و رد پای بودنی در برف ها خاطره می انگیزد

پرنده هایی که نمی آیند نفس می کشند

و شعرها هورا می شوند

سبز ، قرمز ، آبی

هر رنگی که می خواهی فرقی ندارد

چون می تواند با تمام رنگ ها رنگین کمانی زیبا بسازد

که

دنیا را زیبا معنا شود

می آید و می فهمی یلدای انتظار یعنی چه ؟

زمین را می بوسی

و الفبای هفت سین را معنا می کنی .

 

 




پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
م : ن : آرزو شیرین زبان

پونه های وحشی

 

چه حس عجیبی است وقتی باران می بارد وقتی دلت می گیرد و

برف در تمام زندگیت سایه می اندازد .

شبیه یک بغض کهنه

می خواهی تمام خودت را رصد کنی

سعی می کنی فکر نکنی به . . .

نمی شود

همه چیز شبیه پونه های وحشی

فقط وقت بهار سر از کنار رودخانه ها بیرون می آورد

و فکر می کنی به پونه های خشک شده ای که این همه سال

ریشه در ذهن خاک دارند .

می گردی و می گردی و می گردی

چیزی نیست به جز آنچه فکر می کنی .

 

 




سه شنبه یکم فروردین 1391
م : ن : آرزو شیرین زبان

بهار

 

پیمانه پیمانه باران بارید

خاک چشم هایم را تکاندم

غروب را خانه تکانی کردم

تا

تو طلوع کنی

.......................................

 

سال نو مبارک

 




سه شنبه نهم اسفند 1390
م : ن : آرزو شیرین زبان

روغن سیاه

   

قدم می زنم در چارچوب غمگنانه ی زخمی که

شبیه دمل مرا می گیرد

هرچه منتظر می شوم شاید

روغن سیاه کارگر شود ؟!

نه !

نیازی نیست  .

اینجا پر از روغن سیاه هایی هست

که منصفانه عمل می کند .

 

 




جمعه چهاردهم بهمن 1390
م : ن : آرزو شیرین زبان

مردی از جنس روشن خورشید

 

باز هم با صدای آرامی مادرم درب خانه را وا کرد

روی سکوی کوچک خانه نان و خرما دوباره پیدا کرد

مردی آمد غریب و دریایی مردی از جنس روشن خورشید

چهره بر آتش تنور گرفت نان این خانه را مهیا کرد

آمد و خنده را به لب های کودکان یتیم کوفه نشاند

خانه ی غم گرفته ی ما را باز سرشار شور و غوغا کرد

چشم هایش تبلور دریا مهربان بود و ابری و خاموش

سال ها در سکوت نخلستان عقده های نگفته را وا کرد

اخگر سرخ دست های عقیل سند روشن عدالت شد

چه کسی اینچنین صریح و فصیح عدل را شاعرانه معنا کرد

به موازات جاری تقدیر تا ابد راز سرخ محرابی

چه کسی جز تو این چنین گویا عشق را عاشقانه امضا کرد

بوسه زد تیغ بر سرت ناگاه باز شق القمر مکرر شد

این چنین معجزی خداواندا کافری می تواند آیا کرد ؟

کیستی ای نهایت پرواز که به دنبال بال سیمرغت

عقل در وادی طلب وا ماند عشق حیران شد و تماشا کرد

 




دوشنبه دوازدهم دی 1390
م : ن : آرزو شیرین زبان

زمستان نگاه

 

زمستان چشم هایت که در بهار نگاهم

                        یخ زد

         فواره زد

               دسته دسته پرنده

                     در

          زلال گریه هایی که

             دیده نمی شد

 

 




یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389
م : ن : آرزو شیرین زبان

حسرت گریه

 

در پشت متروک توده های باد

ابرهای عقیمی 

در حسرت گریه اند  

باد می وزد

و

شکل هندسی تو

دوباره زاده می شود

من می گریم

تو می خندی

زمین می خندد

سترون و متروک

در رقص سیاره ها

عشق زمرمه می شود

 

 

 




سه شنبه سیزدهم بهمن 1388
م : ن : آرزو شیرین زبان

چهارچوب قهوه ای

 

سلام

 

در چهار چوب قهوه ای سقف

چشم های تو آویزان است

در اریب نگاهت

مخمل سپیدی

    باریک و باریک

             رنگ لب های تو را

                                     گریه می کند

با چنگ و دندان هم نشد

          دندان های تو را نگه داشت

وقتی

ترک های سپیدش

                     اشک ها ی مرا گریه می کرد .

 

 




یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
م : ن : آرزو شیرین زبان

هميشه سبز پوش

 

با سلام خدمت همه ي عزيزان اگر چه کم کارم ،فقط تنوعي،  بعد از حدود يک

 سال خواستم دوباره گام به اين عالم بگزارم .و دوباره يک شعر قديمي ، خيلي قديمي که سال

۷۸ گفتم را در اين پست بگزارم  شايد براي نقد واقعي ، نه خوب بود و . . .   .

 

 

هميشه سبز پوش

 

بمان کنار خاطرم ، هميشه سبز پوش من

شکسته پر کبوترم، هميشه سبز پوش من

پس از تو بيت بيت من، مرور دردواره هاست

سري بزن به دفترم ،هميشه سبز پوش من

چه غربتي نشسته روي پلک هاي پنچره

نگاه کن برادرم ، هميشه سبز پوش من

تو رفته اي و بي کسي ، مرا مچاله مي کند

چه آمده است بر سرم ، هميشه سبز پوش من

شبيه آهوان خسته در هجوم زخم ها

شکسته بال و بي حرم ، هميشه سبز پوش من

نمي رسد نمي رسد نمي رسد به آسمان

نواي ناله ي ترم ، هميشه سبز پوش من

نماز عشق اين غرور سرخ را اقامه کن

بخوان عزيز بي سرم هميشه سبز پوش من

 

 




یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
م : ن : آرزو شیرین زبان

آرام

 

و باز هم غزلی نه چندان جدید

 

                                                      

تنها میان چشم های تو یک اتصال آسمانی بود

 

می آمدی آرام و ترد و ترش٬ چشمت زلال مهربانی بود

 

من بودم و یک عالمه احساس ،در لابه لای دفتر شعرم

 

اما زبانم قاصر و قلبم ،دنیایی از حرف جوانی بود

 

بی معرفت هرگز نفهمیدی ،این سربه زیر محو احساسات

 

در لابه لای اشک های خود، محتاج یک پادرمیانی بود

 

هر روز با بیت غزل هایت تا هفته ی دیگر رقم می خورد

 

با بیت بیت چشم هایی که آتش بیاری ناگهانی بود

 

پیوند بین بال و خاکستر پرواز را هرگز نمی فهمد

 

سهم من از این نابسامانی فریادی از نامهربانی بود

 

 

 




جمعه نهم فروردین 1387
م : ن : آرزو شیرین زبان

آواز بهار

 

با سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عزیز

 

سال نو را خدمت همه ی دوستان عزیز تبریک عرض می کنم و امیدوارم  که

 

سال خوب و خوشی را همراه با خاطرات خوب آغاز کرده و به پایان برسانید

 

و همیشه موفق و سربلند و سرافراز باشید .

 

با عرض شرمندگی خدمت دوستان عزیز من خیلی دلم می خواهد از وبلاگ

 

دوستان استفاده کنم و حداقل سری به دوستانی بزنم که همیشه از نظرات

 

زیبایشان بهره مند می شوم ولی متاسفانه در کراچی به دلیل استقبال کم

 

از سایت بلاگفا ، این سایت باز نمی شود و من فقط می توانم به مدیریت

 

وبلاگ سر بزنم ولی نمی توانم به وبلاگ دوستانی که وبلاگ بلاگفا دارند

 

سر بزنم چون در این جا اغلب اوقات این سایت باز نمی شود ولی با سایت

 

های دیگر مشکل ندارند اما انگار بلوگفا در ایران مشکلی ندارد به هرحال

 

و انشاالله تا چند ماه دیگر می توانم از شرمندگی دوستان در آیم .

 

و برای حسن ختام

 

آواز خوش هزار تقدیم تو باد

 

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد

 

گویند که لحظه ای  است روییدن عشق

 

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 

 




شنبه سیزدهم بهمن 1386
م : ن : آرزو شیرین زبان

مشک سوراخ شده

 

سلامی به تمامی دوستان عزیزم

 

 

نمی دانم چرا بلاگفا یاری نمی کرد که نه پاسخگوی دوستان عزیز باشم و نه پستم را جدید کنم . اگر چه شعر و شاعری در من کمرنگ شده و بیشتر خواننده ی شعر دوستان عزیز هستم و از شعرهای زیبایشان لذت می برم .

و

 

با کاری دیگر اگر چه می خواهم شعر نو بگویم ولی نمی توانم چون کمتر کار می کنم و می شود گفت به ندرت و کاش دوستان به جای خوب بود و سر بزن و ... نظر بدهند تا شاید بتوانم کمی خودم را در این زمینه پیدا کنم .

 

 

 

سیراب نمی شود چشمه ای که

     مشک را سیراب نکرد .

هنوز هم صدای گام های خسته ی اسبی می آِید

                                که

          از قطره چکان مشک سوراخ شده ،

پشتش می لرزد

و

دهان خشکیده اش

نه سوار را می بیند و نه

                               رود خیس پشتش را  .

می سوزد آن اسبی

که

همانندانش

بر روی صاحبش

میدان مسابقه را

مسابقه می گذارند

و او می بیند

لگام خسته ای  را که

نمی خواهد ببیند .

 

 

با سپاس

 

 

 

 




چهارشنبه سی ام خرداد 1386
م : ن : آرزو شیرین زبان

شانه ی بارانی

 

با سلام به دوستان عزیزی که همیشه شرمنده شان می شوم .

این بار هم با پستی دیگر تکرار می شوم و شاید تا حدود سه ماه نتوانم به دوستان گرامیم سری بزنم .    

 

 

                             

 " برای اویی که خواهد آمد          

 

مانند شب آرامی و از دور ناپیدا

می آیی از سمت غروب آبی دریا

در سردی این فصل بهت آلود می گیرد

دستان گرمت شانه های خسته ی ما را

می آیی و بوی غزل در کوچه می پیچد

بوی بهار و نسترن بوی اقاقی ها

در هر طرف دستان باران می نشیند تا

گل چین کند گل های سرخ و ارغوانی را

فانوس چشمانت به رنگ ماه می تابد

شب با سکوتی سبز شاعر می شود اما

در پیچ و تاب شاخه ها یک ریز می رقصد

تا بشکند بال کلاغ و گل کند فردا

بوی کسی در باد های دور پیچیده است  

این زخم ها آیا اجابت می شود ؟ ... آیا ؟

 

                              

 " برای اویی که هرگز نخواهد آمد  "

 

یک تشت ٬ یک ماله ٬ هرای تلخ بنایی

شهر و بیابان ٬ لقمه نانی ٬ چای سرپایی

یک مرد ٬ دستان ترک خورده ٬ پر از آتش

بن بست بیماری ٬ مرارت ها - چه دنیایی- ؟!

دنیای تاریک و نفس های پر از تردید

دستان گچ بسته ٬ غروب تلخ تنهایی

صبحی ملال انگیز و چشمانی خیال آلود

اشکی پریشان ٬ ماله و لبخند رویایی

هی رفتن و برگشتن و چیزی که جا مانده

آغوش سرد و حالت آخر و ... امایی ؟!

برف و زمستان ٬ انتظاری یخ زده در مه

یک رد پای رفته و دیگر ... نمی آیی ؟!

زنگ و صدای شش که در ساعت ورق می خورد

درد و تحمل ٬ عاشقی یا ناشکیبایی

حالا سکوت داربست و هق هقی خالی

چشمان پر تردید - شاید باز می آیی - ؟!

 




شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386
م : ن : آرزو شیرین زبان

هاله ی کبود

 

سلامی پس از چندی

 

تازه که وبلاگ درست کرده بودم شعرهای اولم کمتر مورد توجه دوستان قرار گرفت و از نقد این دوستان گرامی بی بهره ماندم برای همین اولین شعر وبلاگ را دوباره در این پست جدید می زنم  تا از نقد" البته اگر برای نقد بیایند نه برای نظر" استفاده کنم .

 

آمد تمام دارو ندار مرا ربود

 

 

از من گرفت آنچه برایم قشنگ بود

 

 

آغاز انتشار غزل بود در تنم

 

 

اما تمام آنچه که می خواستم نبود

 

 

پلکی شکست در گذر شعر خسته ام

 

 

در ازدحام اشک و شک این هاله کبود

 

 

مثل درخت در گذر گله های با د

 

 

مثل بهار در نفس بی قرار رود

 

 

تقدیر بودو وسوسه باد و جبرئیل

 

 

لختی درنگ کردو منم را زمن ربود

 

 

مثل غروب خنده زدو عاشقانه ریخت

 

 

حسی که با تمام خودش شعر می سرود

 

 

این حرف ها توهم یک روح خسته است

 

 

از شاعری که گم شده در هاله های دود

 

 

 

اینم وبلاگ غزل کوچولو لطفا کلیک کنید :

 

 

http://ghazal79.blogsky.com

 

 

منتظر نظرات زیبایتان هستم .